خورشیدم
خورشیدم......
....امروز آروم بتاب
که سایه ام با من نمی ماند
............او که گفته همچو این سیاه با من می ماند
...اکنون زه من دور است
همچو تو که از من دوری خورشیدم
..نگو که توی سایه مانده ام بی تو روزم شب است
با من بمان خورشیدم
رسوا نمودن عشق توسط رضا
خورشیدم......
....امروز آروم بتاب
که سایه ام با من نمی ماند
............او که گفته همچو این سیاه با من می ماند
...اکنون زه من دور است
همچو تو که از من دوری خورشیدم
..نگو که توی سایه مانده ام بی تو روزم شب است
با من بمان خورشیدم
سلام
سلام به سكوت شكسته
به ديوار بلندي كه كس از آن سويش خبر ندارد
و سلام بر سرو كه سايش را بر سر من تابانيده است
و سلام به تو عروسك من
كه شب هنگام براي خوابيدن چشمان گريان و خسته من لالايي مي خواند
سلام .....
عشق
ساحلي زيبا با شنهايي روان كه تو را در پستوي خويش مي خواند
كاش در همين ساحل هم صدايي من بودي![]()
به او بگویید که دوستش دارم
ای غریبه صدایم را برای او هدیه بر تا سکوتش شکسته شود سمیرا جان من
ای عزیز دوستتتتتتتتتت دارم
من همانم که بر دیوار های ویرانه ی تو
تکیه زدم
آهسته نفس کشیدم تا خشم تو بر قلب تنهای شکسته ام ویران نشود
مرا در پستوی تو آرامی هست ؟ بگو .........![]()
شب مهتابی
ميگويند زيباست ولي ابر غرور نه نمي گذارد تا رخش راببيني
صدايش را شنيدم همچو غصه شيرين براي فرهاد است
صدايي که از اعماق قلبي مهربان براي من اميد زندگي را ارمغان مي آورد
کاشکي رخ زيبايش را درشب مهتابي رويت مي کردم تا غصه جديدي براش مي گفتم
حالا
از آسمان غم مي بارد و من در تنهايي خود غوطه ورم.همه زندگي را اميد مي دانند و من زندگي رافقط با تو بودن مي دانم.هر شب با تو در خلوت ثانيه ها راز و نياز مي کنم اي کاش بودي و با تو سخن مي گفتم اي کاش در گوشم از عشق مي گفتي مثل گذشته،يادت هست که عشق را از لغت نامه در آورديم و تفسير کرديم مقابل کوه عشق ايستاديم و با زبان گناه قسم ياد کرديم که اين عشق پايدار باشه ولي تو رفتي و قسم را شکستي و من هنوز به اين عشق پايبندم.تو مرا با بي رحمي از خود راندي گفتي عاشق ديگري هستي و حالا.......
غمگین
زاده غمم
ويرانه ام بدون سرپناهي
باران اشکها به سادگي بي چتر بودن بر گونهاييم جايي کنند
قلب______م بي منت عشق رسواست
غمگينم
غمگينم غمگين
کوچ
سفر خواهم کرد به ديار تو
تو را هم با خود خواهم برد
نام اين سفر را کوچ خواهم گذاشت
کوچ از ديار غم به روياي شيرين با من همسفر باش خوبم
بهار
درخت خشکیده ام شاخهایم تاب ماندن بر این ساقه خسته را ندارن مجالی ده جرعه آبی بنوشم بهار نزدیک است .![]()